فروش ویژه تبلیغات متنی یکساله 50000 تومان

تماس با ما

ایمیل : enjoycs@ymail.com

تلگرام : https://t.me/sarvsub

خانه » ریپرتاژ » پارت 164 رمان بن بست مهربانی شکوفه شهبال

پارت 164 رمان بن بست مهربانی شکوفه شهبال

بن بست مهربانی شکوفه شهبال

پارت 164 رمان بن بست مهربانی شکوفه شهبال

نبات خانم گفت : – آقای سبحانی خدا اون روز رو نیاره. – آورده حاج خانم، دکترها جوابم کردن. – این چه حرفیه، نعوذبالله مگه اونا خدان؟ من پیشنهاد می کنم برید پابوس امام رضا، حالتون خیلی بهتر می شه. – راست می گید. خودمم خیلی دلم می خواد. اتفاقا با نوش آفرین صحبت کردیم به محض استقرار اگه حالم خوب بود سریع بریم دانلود بهترین داستان های کوتاه رمان عاشقانه پابوس امام. – خیلی هم عالی. فرامرز موضوع صحبت را تغییر داد. در طول مهمانی ماهان چشم از آرمیتا بر نمی داشت. آرمین که مشغول بگو بخند بود و حواسش پی آن ها نبود پس از ساعتی متوجه نگاه کش دار ماهان به خواهرش شد و ابرو در هم کشید. ازجایش برخاست و به آشپزخانه که می رفت آرمیتا را صدا زد. – آبجی یه لحظه بیا. آرمیتا از خدا خواسته به آشپزخانه دوید. – چی شده؟! – شیطونه می گه برم فک‌ پسره رو‌ بیارم پایین ها. – چی، کدوم پسره؟ – همین ماهان. – چرا؟ – چرا؟! داره با نگاهش تو رو می خوره! آرمیتا سرخ شد. خودش گه‌گاهی دیده بود که میخ نگاه مرد جوان در او فرو‌ می رود اما از اینکه آرمین هم متوجه قضیه شد خجالت کشید. – ولش کن، برای اینا که‌ مهم نیست اینجور چیزها. -بی خود کرده، تو هم نمی خوای دیگه بیای همین جا کار رو بهونه کن و مشغول کار شو. آرمیتا خنده اش گرفت. – چشم داداش غیرتیم. و در همان آشپزخانه خود را مشغول کار کرذ. مژده آنجا داد زد. _

آرمیتا کجا موندی پس، بیا دیگه ما می خواهیم بلند شیم بریم کجا رفتی موندی. آرمیتا ناچار به داخل سالن آمد. – یه کاری داشتم باید انجام می دادم. – خوب حالا، مهمون میاد که آدم دنبال کارش نمی ره. – مهمون چیه، خونه ی خودتونه. – بیا دیگه ما فرصت زیادی نداریم. دو روز دیگه اساس کشیه تو هم بیا، باشه؟ – تا…. آرمین جواب داد. – نمی شه مژده خانم آرمیتا مدرسه داره اگه یه روز نره علم به خطر میفته و همه بی سواد می مونن. باید باشه حتما. – خوب، آرمیتا صبح کلاس داره عصری بیاد. – عصرم اگه بیاد انقدر خسته س مثل مرده می افته. – وا دور از جون. من که نمی گم بیاد کمکمون کنه، می گم بیاد اونجا وایسه. کارگرها خودشون هستن همه کارها رو‌ خودشون می کنن. همه چیز رو ما دیدیم تهیه کردیم بناست کارگرها بیارن و‌ بچینن. ما فقط بهشون می گیم کجا بذارن و چی کار کنن. – باشه ولی گمون نکنم آرمیتا بتونه بیاد. شهناز که دید پسرش زیاده روی می کند،  ضمن اشاره با چشم وابرو گفت: – آرمین جان ما همه مون می ریم آرمیتا هم اگه تونست حتما میاد. نباید که دخترخاله اینا رو تنها بذاریم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.